تبليغاتX
paradise72

paradise72

برای دل خودم

کاش مي ديدم چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست!

صداي قلب تو را ،پشت آن حصار بلند هميشه مي شنوم .

من در آن لحظه که صداي موسيقي احساس تو را مي شنوم برگ خشکيده ي ايمان را در پنجه باد رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز! نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر مي بينم..... کاش مي گفتي چيست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاريست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/06ساعت 11:43  توسط ریحانه  | 

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/28ساعت 15:38  توسط ریحانه  | 

از آدما دلم شکست واسه همیشه

دلم میخواد دعا کنم اما نمیشه

حتی خدا جوابمو دیگه نمیده

خداجونم یه کاری کن نگو نمیشه

بهم نگو گناه من واسه کی بوده

نگو که اشتباه من واسه چی بوده

دوسش داشتم دوسش دارم قد نفسهام

بدون اون نمیتونم

من خیلی تنهام

چه کردن آدما با روزگارم

چه کردم با خودم درمون ندارم

اگه دنیا میخواست تنها بمونیم

نمیخواستم اونو تنها بذارم

نمیخواستم اونو تنها بذارم

نمیخواستم اونو تنها بذارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/15ساعت 18:49  توسط ریحانه  | 

ماه من ، غصه چرا ؟!

 

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
 
مثل آن روز نخست
 
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !
 
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
 
نه شکست و نه گرفت !
 
بلکه از عاطفه لبريز شد و
 
نفسي از سر اميد کشيد
 
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
 
زير پاهامان ريخت ،
 
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
 
ماه من غصه چرا !؟! 
 
تو مرا داري و من
 
هر شب و روز ،
 
آرزويم ، همه خوشبختي توست !
 
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
 
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...
 
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
 
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
 
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
 
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
 
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
 
نشانم مي داد ...
 
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
 
غرق شادي باشد ....
 
ماه من !
 
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
 
معني خوشبختي ،
 
بودن اندوه است ...!
 
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
 
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
 
همه را با هم و با عشق بچين ...
 
ولي از ياد مبر،
 
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
 
و در آن باز کسي مي خواند ،
 
که خدا هست ، خدا هست
 
و چرا غصه ؟ چرا !؟!
 
+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/09ساعت 15:12  توسط ریحانه 

مثل کبریت کشیدن در باد


                         زندگی دشوار است


من خلاف جهت آب شنا کردن را، مثل یک معجزه باور دارم


آخرین دانه کبریتم را
                   می کشم در این باد 


                                     هرچه باداباد !!َّ!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/16ساعت 0:32  توسط ریحانه  | 

sms-jok.royablog.ir شعر و متن عاشقانه 

شب سردی است، و من افسرده......

 راه دوری است، و پایی خسته.......

 تیرگی هست و چراغی مرده.....

 می کنم، تنها، از جاده عبور....

 دور ماندند زمن آدم ها.......

 سایه ای از سر دیوار گذشت......

 غمی افزود مرا بر غم ها.............

 فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمده.......

 تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی.........

 نیست رنگی که بگوید با من.....

 اندکی صبر، سحر نزدیک است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/27ساعت 1:10  توسط ریحانه  | 

  1. شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

    تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

    پس از یک جستجوی نقره ای

    در کوچه های آبی احساس

    تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

    و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

    دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

    و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

    تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

    همین بود آخرین حرفت

    و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

    حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

    نمی دانم چرا رفتی

    نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

    و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

    نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

    ولی رفتی و بعد از رفتنت

    باران چه معصومانه می بارید

    و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

    و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

    و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

    با مهربانی دانه بر می داشت

    تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

    و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

    و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

    تمام هستی ام را از دست خواهد رفت

    کسی حس کرد من بی تو

    هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

    و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

    کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

    و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

    با عبور خود نخواهی برد

    هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

    برگرد !

    ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

    و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

    کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

    تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

    در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

    و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

    کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

    و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

    میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

    نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

    برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/23ساعت 12:8  توسط ریحانه  | 

سلام دوستای عزیزم.

برای امتحانام مجبورم یه مدت کوتاه نیام پای وب.

واسم دعا کیند امتحانام رو خوب بدم و موفق بشم.

مرسی از حضور همتون

تا ۲۲ خرداد ....

دوستون دارم...

بای....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/02ساعت 21:42  توسط ریحانه  | 

احساس

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/24ساعت 20:11  توسط ریحانه  | 

اولین ملاقات٬ ایستگاه اتوبوس بود.

ساعت هشت صبح.

من و اون تنها.

نشسته بود روی نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون.

سیر نگاش کردم.

هیچ توجهی به دور و برش نداشت.

ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود.

یه نقاشی منحصر به فرد.

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود.

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد.

دیگه عادت کرده بودم.

دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود.

نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شاید یه جور ترس از دست دادنش بود.

شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم.

من به همین تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست.

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.

هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد.

هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم.

حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش … آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز.

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.

هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم.

دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.

مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود.

دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.

بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی.

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.

نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.

فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.

یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.

شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید … نمی دونم.

اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد.

نمی تونستم.

دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.

من … درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.

حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم.

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.

از خودم و غرورم بدم می اومد.

با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی … بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.

بلند شدم و ایستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.

طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقیق که نگاه کردم دیدمش.

خودش بود.

انگار تمام راه رو دویده بود.

داشت به من نگاه می کرد.

نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود.

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود.

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.

نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.

- شما هم دیر رسیدید؟

و من چی می تونستم بگم.

- درست مثل شما.

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم.

- مثه اینکه باید پیاده بریم.

و پیاده رفتیم …

و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/01/12ساعت 12:5  توسط ریحانه  | 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/06ساعت 20:5  توسط ریحانه  | 

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/01ساعت 12:18  توسط ریحانه  | 

زن

زن عشق می کارد و کینه درو می کند........

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار زن هستی.

دیه اش تصف توست و مجازات زنایش با تو برابر.

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است و تو هر زمانی که بخواهی به لطف قانون گزار می توانی ازدواج کنی.

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.

او درد می کشدو تو نگرانی که کودک دختر نباشد.

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی.

  او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی.

او مادر می شود و همه جا می  پرسند نام پدر.

و هر روز او متولد می شود،عاشق می شود،مادر می شود،پیر می شود و می میرد.

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه  درو می کند.

چرا؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/04ساعت 21:35  توسط ریحانه  | 

انسان

اگر روزي بشر گردي

ز حال ما خبر گردي

پشيمان مي شوي از قصه خلقت

از اين بودن از اين بدعت

خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است....
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/04ساعت 21:22  توسط ریحانه  | 

مرگ

در انتهای کوچه زمان 

با مرگ ملاقات کردم

دستهای مهربانم را در دستهای سرد مرگ گرفتم

چشمان غبار گرفته ام را به چشمان ابدی و شفاف مرگ دوختم

این مرگ بود که فاصله بین من و خدا را دزدید

من هم نفس با او شدم و با او از رنگهای زیبا سخن گفتم

بر خلاف آنچه که در مورد مرگ شنیده بودم

برای من مرگ آبی تر از یک اسمان آبی بود

او برایم از تولد سخن می گفت و من از مرگ سخن می گفتم

او از سپیدی ابدی حرفهایی به اندازه عشق برایم می زد

و من از وابستگی های ساختگی و پوچ دنیا

او از خدا سخن می گفت و از عشق ابدی

که در پشت در خانه مرگ به انتظار من است

من از قبرستانی که در آن جغدی می خواند برای او سخن گفتم

و من دیگر از هیچ چیزی سخن نمی گفتم

در این ملاقات بود که من راز نهفته خود را در مرگ پیدا کردم

و فهمیدم مرگ یعنی یک قدم تا خدا فاصله داشتن

باید زندگی را با مرگ پیمود و مرگ صدای پای ابدیت است

الان در خاک این دنیا گرفتار هستم

و مرگ وقت پریدن است از شاخه خشکیده زمان و زندگی

با مردمی پوچ و بیهوده که هیچ چیز از عشق نمی فهمند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/29ساعت 18:46  توسط ریحانه  | 

 از زندگی ، به وسعت یک عمر خسته ام

 

بیش از  تمام  آدمیان   دل شکسته ام

 

از هر چه بسته بود دل به دنیاگسسته ام

 

هرگز دلم به گردش دوران نبسته ام

 

من کوله باری از غم و اندوه بسته ام

 

چشم انتظار تو  در جاده های عمر

 

ای مرگ  بی سرو سامان نشسته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/29ساعت 18:42  توسط ریحانه  | 

از انسانها غمی به دل نگیر.زیرا خود نیز غمگینند.                                               با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند.                                                             زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند                                   پس دوستشان بدار،حتی اگر دوستت نداشته باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/28ساعت 22:43  توسط ریحانه  | 

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خداهست.

او جانشین همه ی نداشتن هاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/28ساعت 22:35  توسط ریحانه  | 

۱۰ جمله ی الهام بخش

۱.زنها در زندگی عاشق چیز های ساده می شوند  چه چیزی ساده تر از مردها(فاینیچر)

۲.اگر به دنبال کسی هستید که هیچ ایرادی نداشته باشد تنها خواهید ماند (دیل ادواردز)

۳.چیزی که مدت ها با شما باشد به تدریج به فراموشی سپرده می شود و متاسفانه این قانون بزرگترین قاتل عشق است(رابینز)

۴.در قلب خود بنویسید که: امروز بهترین روز سال است(امرسون)

۵.خداوند شایستگی زن را در قلب او قرار داده است (لامارتین)

۶.تجربه بهترین درس زندگی است ولی افسوس که برای آن بهای گرانی باید پرداخت(کارلایل)

۷.تجربه نامی است که آدم ها بر اشتباهات خود می گذارند(اسکار واید)

۸.خوشتبختی می تواند مجموع بد بختی هایی باشد که بر سرمان نیامده(مارک تواین)

۹.عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد(افلاطون)

۱۰.بشر وقتی در خانه اش نشسته است خواهان حادثه ای در زندگی و هنگامی که دچار حادثه ای می شود طالب زندگی آرام در خانه است  (کریستف کلم)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/17ساعت 21:12  توسط ریحانه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/01ساعت 20:46  توسط ریحانه  |